تبليغاتX
دفتـــر خاطــرات یک عاشــق فراموش شده

 

 دفتـــر خاطــرات یک عاشــق فراموش شده

        برای تو
 

امروز می خواهم از تو بنویسم.

از تو که چشمان مرا با عشق آشنا کردی!

از تو که مرا به دنیای عشاق بردی و خود نیامدی!

از بیرون شاهد درد و غم من بودی ولی بی صدا فقط نگریستی!

هیچ چیز بدتر از عشق از یک سو نیست!

هیچ چیز بدتر از این نیست که می دانی به او نخواهی رسید

اما باز دوستش داری!!

امشب می خواهم از همه چیز بنویسم.

از دردی که سالهاست به جان بی رمقم افتاده و خون مرا می خورد.

از آن کوچه!همان کوچه که تو را دیدم!

همان کوچه که در آن عشق را تجربه کردم ولی کمی بعد...

شکست را نیز در همان جا دیدم.!

دلم در حال منفجر شدن است.

در حال ترکیدن!

فکر می کنم قلبم می خواهد از سینه ام به بیرون پرت شود.

طنین صدایش را که وحشتناک به سینه میکوبد می شنوم.

تا به حال این ها را در دلم نگه داشتم و برایت از تو نگفتم

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:37 توسط تنها

  

        میخواستم

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود
                             می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
                                      دست من و آغوش تو، هيهات، که يک عمر
                                                 تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
                                                            لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم
                                                                         رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:24 توسط تنها

  

        دوست

 دلم از هرچی دوست نامرده پرِِه اینو برا اونا نوشتم

چقدر نفس کشیدن در این هوای آلوده سخت است.

چقدر زندگی کردن در میان انسان هایی که ادعای دوستی دارند دشوار است.

چقدر سختی ها زیادند و

چقدر تاب و توان ها کم!

چقدر ثانیه ها هراسانند و

چقدر آدم ها کند!

چقدر زنده بودن آسان است و

چقدر زندگی کردن سخت!

چقدر زیبا صورتان بسیارند و

چقدر زیبا سیرتان کم!

چقدر زبان ها شیرین اند و

چقدر قلب ها تلخ!؟

چقدر دنیا کوچک است و

چقدر عالم ها بزرگ!؟

چقدر ملکول های هوا سنگین است و

چقدر بنیاد زمین سست!؟

چقدر شهر ها روشن اند و

چقدر خانه ها تاریک!؟

چقدر آشنا ها فراوانند و

چقدر آشنایی ها اندک!؟

چقدر عاشق هست و

چقدر عشق نیست!

چقدر دوست هست و

چقدر دوستی نایاب است!

چقدر عقل ها انبوه اند و

چقدر دل ها اندک!

چقدر انسان هست و

چقدر انسانیت کم!

چقدر زندان هست و

چقدر آزادی اندک!

چقدر آبادی هست و

چقدر کویر کم!

چقدر مرداب ها زیادند و

چقدر نهر ها کم!

چقدر هیاهو ها زیادند و

چقدر سکوت ها اندک!

چقدر خورشید بی فروغ است و

 چقدر ستاره ها بی سو!

چقدر آسمان به زمین نزدیک است و

چقدر زمین از آسمان دور!

چقدر حق کشی ها زیادند و

چقدر علی ها کم!

چقدر کفار فراوانند و

چقدر محمد ها اندک!

و

چقدر ملائک فراوانند و

چقدر خدا تنهاست!

و چقدر خدا بزرگ است و

چقدر انسان کوچک !

 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:39 توسط تنها

  

        ـ ـ
نذار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش حصاره

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

اگه دنیا باشه و تو نباشی

دلم دق میکنه با این همه درد

تموم زندگیمو زیرو رو کن

که بی تو دل خوشی هامم گناهه

خودت باشو منو دیوانگی هام

فقط با تو دل من رو به راهه

بذار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه دیوانه باشه

 نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:52 توسط تنها

  

        بی وفا

بی وفاااااااا عشق من

 

به خدا  اشک من  میمونه رو گونم تا بیایی پیشم

رفتی بعد تو  چه زجری  کشیدم  هنوز تار موتو به دنیا نمیدم

تو رو به خاطراتمون  منو بی خبر نزار

تو رو به اشکمون قسم منو چشم به در نز ار

 باشه میرم از پیشت

خدا حافظ عشق من

ببخش روی نامه هام  باز چکید اشک من

 دلت موندنی نبود

خدا حافظ عشق من

حالا که نموندی بگو از من چی دیدی

چه ساده نشستی چه ساده پریدی

بغضمو وقت جدا هی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دلخوشیمم دست تکون ندادی رفتی

سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم

وقت رفتنت نبود

خدا حافظ عشق من

دلت میشکنه یه روز  میدونی قدر اشک من

سخته گفتنش ولی

خدا حافظ عشق من

 

 

 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 توسط تنها

  

        زندگی زیبا می شود
 

پنج ساعت مانده به تو

قدمهايم پنج ساعت و دستهايم

که گویا تو را نمي بينند

تنها پنج ساعت مانده به تو

من تو را خواهم دید ...

در پس ثانیه ها ، در گذر لحظه ها

و پس از دیدن تو باز هم در فکرم

که کدامین هنگام لحظه ی دیدار است ؟

 

نازنینم !


بر هر چه بود و هست

در پيش روي تو

محکم و استوار اقرار مي کنم

اين اعتراف من

باواژه هاي مهر

جمله هاي شوق

در موجي از غرور

اين اعتراف من:

من دوست دارمت ... به ارتفاع ابدیت  ...

 

 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط تنها

  

        خسته

خسته نباشی دلکم       چه صبری داری دلکم

آدما روت لگد کنن            قضاوت غلط کنن

خورشید ازت رو بگیره       بارون رو چترت بمیره

خسته نباشی دلکم         چه صبری داری دلکم

همه تو را جا بزارن           تنهای تنها بزارن

داد بزنی  کمک میخام      من یار بی کلک میخام

خسته نباشی دلکم        چه صبری داری دلکم

قدر تو را نمی دونن         حتی تو را بد می خونن

کاری ندارن به چشات      به قطره قطره نگات

خسته نباشی دلکم        چه صبری داری دلکم

 صدا ازت در نمیاد           هیچیکی دلت نمیخاد

اینجوری که کم میاری      فقط برام غم میاری

خسته نباشی دلکم        چه صبری داری دلکم

بسه بشو مثه همه         هی بدی کن بگو کمه

آخه مگه حق نداری          چرا باید خون بباری

 نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط تنها

  

        بتراش
 

بتراش اي سنگ تراش .....

 سنگي از معدن درد بهر مزارم  بتراش 

                               

                            روي سنگ قبره من عكسي از چهره زيباي نگارم بتراش

بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فداش ... بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش

روز آشناييمون رو تنه درخت بيد .......  يار بي وفاي من عكس دو تا دل و كشيد

كفت يكي از اون دلها فداي اون يكي بشه .... عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسيد

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:17 توسط تنها

  

        دریا

 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط تنها

  

        بگذرد
 

اشکهایم

نگاه هایم

حرف هایم

و سکوتم

نه

هیچ یک اثری نداشت

همه بی اثر بود

می رود

بدون نگاهی

ومن فکر میکنم

وبه یاد می آورم

روزی را که گفت " من هستم . تو هم باش "

نگاهی می کنم

من هستم

اما او .....

می نشیم

در کورسوی کوچه تنهایی

روزها به صبر

شبها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون می گذرد غمی نیست

گذشت

اما با غم

گفتند این نیز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه کنم

به چه شوقی

به چه امیدی

گذر عمر را تماشا کنم

در انتهای کوچه ی تنهایی

.  . . .

 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:12 توسط تنها

  

        درباره

سلام
.
.
.

درست دیدی.
.

آره
.
.
.

خودمم
.
.

مترسک تنها
برگشتم تا باز دوباره با عاشقان بنشینم ...

        منوي اصلي
       يــاران

پسـ ـ ـ رک عاشـ ـ ـ ـ ق
عاشق پـ ـا ییــ ـ ـ ــ ـ ز
علـ یرضـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ا
دوســـ ـ ـ ـ ـ ــ ــ ـ ـ ت
موبـ ـایــ ــ ــ ـ ــ ـ ـ ــل
عـشـ ـ ـق آرایـ ـ ـ ـ ـش
عشق نکـ ـ ـ ـونـ ـ ـ ـ ام
حرفهای یـ ـ ک ذهـ ـ ـن
بــ ـــ رای زندگــ ـــ ـ ـی
:: قالب ساز ::

        آرشيو موضوعي
        نوشته هاي پيشين

اردیبهشت 1388
آبان 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

        امکانات

تعداد بازديد ها :
تعداد کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما :

تعداد بازديدها: