
امروز می خواهم از تو بنویسم.
از تو که چشمان مرا با عشق آشنا کردی!
از تو که مرا به دنیای عشاق بردی و خود نیامدی!
از بیرون شاهد درد و غم من بودی ولی بی صدا فقط نگریستی!
هیچ چیز بدتر از عشق از یک سو نیست!
هیچ چیز بدتر از این نیست که می دانی به او نخواهی رسید
اما باز دوستش داری!!
امشب می خواهم از همه چیز بنویسم.
از دردی که سالهاست به جان بی رمقم افتاده و خون مرا می خورد.
از آن کوچه!همان کوچه که تو را دیدم!
همان کوچه که در آن عشق را تجربه کردم ولی کمی بعد...
شکست را نیز در همان جا دیدم.!
دلم در حال منفجر شدن است.
در حال ترکیدن!
فکر می کنم قلبم می خواهد از سینه ام به بیرون پرت شود.
طنین صدایش را که وحشتناک به سینه میکوبد می شنوم.
تا به حال این ها را در دلم نگه داشتم و برایت از تو نگفتم